جوجه طلایی من
خاطرات جوجه طلایی
تاريخ : شنبه 24 دی 1390 | نویسنده : مامانی و بابا رضا جون
بازدید : 1103 مرتبه

سلام نی نی نازم.

قربونت برم. قرار شده 27 دی برای عمل به بیمارستان  شفا برم و نی نی ناز پاهای کوچولوشو به این دنیا بگذاره. میدونی  عزیزم  از این موقعیت جدید دلشوره و اضطرابی وجودمو فرا گرفته. بابا رضا تو خونه مدام قربون صدقه ات میره و هی میگه پسر بابا، عسل بابا و حسابی منتظر روز سه شنبه است.

niniweblog.com 

چند روز پیش با مادر جون رقیه و بابارضا رفتیم و برات یه تخت خواب دو منظوره انتخاب کردیم. دست مادرجون و پدرجون درد نکنه. وقتی بزرگتر شدی و نیازی به حفاظ اطرافش نبود میشه اونو جدا کرد و دراورش رو هم کنار تخت گذاشت. پنج شنبه هم تخت رو آوردند ولی مسئول تحویلش قرار بود که بیاد نصب کنه،قبل از این که ما از خونه ی پدرجون برگردیم وسایل رو آورده یود. وقتی رسیدیم خونه دیدیم یکی از همسایه ها که داشت با ماشینش می رفت روبه روی دروازه خونه  ماشینشو نگه داشت و گفت که وسایل بچه خونه ماست. من و بابارضا چشمامون گرد شد.  بابارضا قسمت های مختلف تخت رو بالا آورد. البته چون دراورش جای دست نداشت، بازوش کبود شد.  بالاخره با همفکری هم  قسمت های مختلف تخت رو به هم وصل کردیم و تمام بعدارظهر وقتمون رو براش گذاشتیم.  جوجه طلایی من، دیشب هم وسایل و لباس هایی که مادرجون و عمه فخری و من و بابا رضا برات خریدیم رو تو کشوهای تختت مرتب کردم. این هم عکسش

تخت خواب جوجه طلایی

niniweblog.com

امروز  وقتی  من و بابا رضا به خونه پدرجون رفتیم، دیدیم که پدرجون و مادرجون  دارند خونه رو برای روزهایی که قراره ما بعد از مرخص شدن از بیمارستان به اونجا بریم دارند گردگیری می کنند.  دستشون درد نکنه. 



موضوع :